ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

عکس عزاداری ایلیا

محرم امسال پسرم جیگر گوشم بزرگ شده بود دلش میخواست تو عزاداری امام حسین شرکت  کنه زنجیر بزنه  من ازش چند تا عکس گرفتم میزارم وبلاگش بعدها ببینه لذت ببره ...
22 آبان 1393

تولد تولدت مبارک

 خدا جونم شکرت امروز بهترین روز واسممممممم امروز تولد فرشته آسمون زندگیم هست  با اومدنش دلممو شاد کرد مامانی واست جشن نمیگیریم بخاطر ایام محرم وای یه کیک کوچولو میخرم  سال نود در این لحظات تازه دوساعت بود که   قدم هاتو رو چشم های مامان گذاشته بودی دوستت دارمممممم گل زندگی مامان وبابا وداداش امید عکسسسس   ایلیا وعروسی گیلاوند ایلیا تو ارایشگاه دختر عموش ایلیا شب تولد داداش جونش  گلم با الهام ودخترش ویانا جون که از کرمانشاه اومده بودن خونمون  اینجا هم یه  جشن نامزدی دیگه دعوت بودیم   ...
7 آبان 1393

عکس ایلیا

ایلیا یه روز اومد محل کار مامانش  اینم عکس ایلیا تو محل کار  داره وسایل مامانشو بازرسی میکنه شب هم با هم رفتیم پارک ...
24 شهريور 1393

مسافرت اردبیل

شنبه صبح 11مرداد به همرا بقیه حرکت کردیم به سمت اردبیل ناهار تو ساحل گیسوم خوردیم جای قشنگ با جنگل زیبا یی بود  شب نمین خوابیدیم یه روز تو نمین رفتیم جنگل فندوقلو گردش کردیم بعد هم اردبیل دریاچه شورابیل کلی خوش گذشت بهت اونجا....... تادلت بخواد ماشین برقی سوار شدی  تنهایی میترسیدی دو بار با داداشی دو بار با حامد یه بارم با دختر دایی  یه خاطره بدی تو دریاچه واست بجا موند که اونجا رفتیم یکم خرید کنیم اونجا شما گم شدی عجب مامان بدی بودم اصلا حواسم بهت نبود فکر کردم  با داداشت داری میگردی غرق تماشای مجسمه ها بودم دیدم همه یه دفعه گفتند ایلیا  نیست تازه داشیم دنبالت میگشتیم دیدیم یه اقا  جلو ساختمان بازرسی پیدات ...
5 شهريور 1393

تابستون سال 93

سلام پسر عزیز دوردونم  مامان بدی شدم  وبلاگتو اپ نمیکنم  امروز اگه خدا بخواد میخوام واست مطلب بزارم هرچی ازت تعریف کنم خیلی کمه ماشالله هرچه زمان میگذره بزرگتر با نمکتر وشیرین تر میشی امسال ماه رمضون شکر خدا با اینکه هوا خیلی گرم بود تشنگی ادمو کلافه میکرد درعوض شما پسر خوبی بودی اصلا اذیتم نکردی  تونستم کل یه ماه روزه باشم شب های قدر  تو روستا مامان اینا  همراه با  حانیه ومحیا  تا سحر بیدار بودی الهی مامان قربونت بشه  از روز عید فطر هم تعطیلات تابستونی مامان شروع شد روز عید فطر خونه بابا بزرگی بودیم فرداعید فطر صبح زود ساعت 4 صبح حرکت کردیم به سمت شمال خونه دایی اینا با اینکه ت...
5 شهريور 1393

عروسی همکار مامان

سلامممم هفته قبل به همراه پسر گلم دوتا عروسی دعوت شدیم جاتون خالی خیلی بهمون خوش گذشت یکی عروسی سارا  خواهر دوست  داداش امیدم بود یکی هم عروسی همکار مامانم عروسی همکار مامانم من به همراه خاله وانیا رفتیم عروسی وخاله زحمت  کشید با دوربینش چندتا ازم عکس گرفت مامانم گذاشت تووبلاگم خاله دستت دردنکنه قربون لبات مامان  ای خدااااااااا واسه این باد کنک چقدر نق نق کردی  ایلیا بادکنک وخوشحالیش   ...
10 خرداد 1393

30ماهه گی دردونه پسر

مامانییییییییییییییی هورا وارد سی همین  ماه زندگیت شدی مبارکت باشه  دیگه بیشتر کارهاتو خودت به تنهایی انجام میدی ............روز بروز داری مستقل تر وبزرگتر وعاقلتر میشی  ار اون طرف هم شیطونتر شدی دیگه همه چیز میخواهی میگی وکامل صحبت میکنی مامانی بیشتر از همه حرفاتو میفهمه وووووووووووووووی  اینقدر این روزها پارک  پارک میکنی کاره هرشبمون شده پارک رفتن  . .......... اگه نبرمت التماسم میکنی واشک میریزی الهی مامان فدات بشه  انشالله همیشه سلامت باشی گل وجودم مامانی دهنت ببند زشته اینم دوتا پسر هام ایلیا روز سیزده بدر میخواد با باد بزن کباب درست کنه ایلیا و م...
22 ارديبهشت 1393